نبش قبر خاطرات
عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه ميرفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان کردم
ميگويد: دوستت دارم