تبليغاتX
نقطه

نقطه

نبش قبر خاطرات

فصل آخر

 زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من
                                                       عشق فرمود تا چه گوید دل دیوانه من
عقل نالید کجا حل شود این مشکل من
                                                    مرگ خندید و بگفت : در خانه ویرانه من
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 4:10 PM  توسط خودم  | 

سفر

من امشب با خداي خود جدل دارم//////// شكايتها به درگاهش ازين سفر دارم

بذار بدونه :
چه سخته تو جاده غريبونه رفتن//////// غم جدایی رو فقط با دل سايه گفتن
چه سخته تن سرد آفتاب رو ديدن////////رو خط غروب، بي رویا تا شب دویدن
چه غمگينه فصل خزون جدايي///////////براي گسستن از اين تابوی آشنايي
فقط انتظار و فقط ره سپردن///////////////شكست دل و جا گذاشتن و نبردن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:17 AM  توسط خودم  | 

بدرود مسافر

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها نازنینم ...

چه دعا بهتر از این : گریه ات از سر شوق ...

خنده ات از ته دل ... هیچ غروبت غمناک مباد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 3:20 PM  توسط خودم  | 

گفتی من میرم!

ا گه يه روز کسی بهت گفت : دوست دارم
سعی نکن بهش بگی دوستش داری

اگه گفت : عاشقت سعی نکن عاشقش بشی،
اگه گفت : همه ی زندگیش تويی سعی نکن همه ی

زندگيت باشه چون يه روز مياد و بهت ميگه :
ازت متنفره اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش
متنفر باشی...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 9:5 PM  توسط خودم 

تاسف

دوستان امروز فرزاد صادقی مطلبی را در بخش نظر نوشت که گوشه ای از شخصیت کثیف او را برایتان باز میکند.
او تمام کسانی را که خواننده اش بودند بیسواد توصیف کرده , در صورتیکه خودش بیسوادترین آدمهاست و من امروز خوشوقتم که چنین حیوانی دیگر اینجا نیست.
او میگوید:
"خوب مثل اینکه خودت نمیتوانستی وب لاگ باز گنی گه خواستی وبلاگ منو هک کنی و خودت از آن استفاده کنی . قبلا بهت اخطار داده بودم که پاتو بکشی کنار اما مثل اینکه تو گوشت نرفت . اگر دلت خنک میشود این وبلاگ را به تو میسپرم زیرا که کسانی که اینجا می آمدند و نوشته های منو میخوندند همه بی سواد بودند و اصلا نمی فهمیدند من چی مینوشتم . خوب منم خسته شده بودم از نوشتن . پس این وبلاگ برای تو ...

لعنت به باطن کثیف تو فرزاد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 6:26 PM  توسط خودم  | 

اسطوره

"سپهر را من نيلگون شناختم.

چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.

خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،

و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.

اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.

کفش ابتکار پرسه های من بود

و چتر ابداع بی سامانيهايم...

هندسه شطرنج سکوت من بود

و رنگ تعبير دلتنگيهايم

من اولين کسی هستم که

در دايره صدای پرنده

بر سرگردانی خود خنديده است

هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد

آه را من به دريا آموختم"

حسين پناهی
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 8:7 AM  توسط خودم  | 

لرزش



هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد

امشب دلي كشيدم

شبيه نيمه سيبي

كه به خاطر لرزش دستانم

در زير آواري از رنگ ها

ناپديد ماند.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 2:17 AM  توسط خودم  |